روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت
که ناآگاهانه به زنی تنه زد ..
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد ..
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم ..
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟!
تولستوی در جواب گفت:
✚ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!
داستان آخر شب...
باران بشدت میبارید و مرددر حالیکه
ماشین خود را در جاده پیش میراند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار
جاده به سمت.خارج منحرف شد.از حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل
و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه بناچار زیر
باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد.![]()
کشاورز پیر که داشت کناراجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد.
راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد.
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه
کرد که : “بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه.”![]()
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون تا رانندهه شکل و قیافه قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه میشد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید.
با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره وسپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد:
” یالا، پل فردریک، هری تام، فردریک تام، هری پل….
یالا سعیتون رو بکنین… آهان فقط یک کم دیگه،یه کم دیگه …. خوبه تونستین ”![]()
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد: “هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره”
کشاورز پاسخ داد: ” ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست
”![]()
اون کار رو کردم که اینحیوون باور کنه عضو یه گروهه
و داره یک کار تیمی میکنه، آخه میدونی قاطر من کوره!![]()
کودک قهرمان
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.....
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.
آب رفتن بودجه
گويند روزي شيخنا بر مسلك هدايت خويش تكيه زده بود و مريدان بر گرد او چون شمعي حلقه زده و اصحاب نكتهها از شيخ پرسيدي و شيخ آنان را اشارت فرمودي و اصحاب از نور شيخ بهره بردي .
در اين ميان مريدي از مريدان به پاي خاست و از شيخ پرسيد:
يا شيخ ، چرا به شهر نرسندی، مگر مواجب نگيرندی؟
شيخ فرمود نمي رسد!!!
مريد پرسيد: جانم به فدايت يا شيخ، نمي رسد يا نمي دهند؟؟؟
شيخ به پا خاست و جمع مريدان به خط نمود و مريد مذكور در انتها بگذاشت. گلوله اي از برف بر دست گرفت و از مريد پرسيد: قطر اين برف چون باشد؟ گفت: چنان كه از دست شيخ تا دگري سه هندوانه بزرگ جاي شود. شيخ برف را به مريدان بداد و مريدان دست به دست گردانيدند تا به آخر رسيد.
شيخ فرمود: اكنون چون است؟
مريد گفت: به سهولت در مشت دست جاي شود.
شيخ فرمود: بودجه نيز چنين است.
با توجه به درخواست بچه هاي كلاس قصد داريم يه شور و هيجان حسابي توي وبلاگ راه بندازيم....![]()
اين پست رو ميذارم تا هر كسي هر انتقادي از بچه هاي كلاس...از اساتيد و يا از جو كلاس داره بيان كنه..البته ازتون خواهش دارم انتقادات سازنده باشه تا ه كسي بر نخوره...نظراتي كه احساس ميشه باعث كدورت ميشه تاييد نميشه....![]()
همچنين اگه طي اين ۵ ترم خاطره اي واستون جالب بوده رو بنويسيد![]()
![]()
به سلامتی هر چی ایرانیه....
آيا ميدانيد رئيس کامپيوتر ناسا يک ايراني است...
آيا ميدانيد حدود ۲۵۰ ايراني محقق در ناسا داريم...
و...... ادامه مطلب رو بخونید
ماه تولد...
چه قدر باهوشید؟؟؟؟؟
آموزه های کوروش کبیر
سنگ تراش...
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت وسنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
مادرم... بهارم
زيباترين خطاب مادر جان است.
مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق.
واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي
آيد.
( روزت مبارک مادر)
انسان ها چهار دسته اند...
جملات قصار از دکتر شریعتی...
شاخص های اقتصادی شاه عباس
شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "شکر خدا، اوضاع به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينهدوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."![]()
![]()
تحليل حكايت :
1) يك شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.
2) در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم استمدیریت کوروش کبیر...
چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کورش گفت:
اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت:
برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کورش رو به کزروس کرد و گفت:
ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد
کلاس های آموزشی آقایان
کلاسهاى پائيزه براى آقايان
ثبت نام تا پايان ماه
توجه: به دليل پيچيدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بيش از ٨ نفر ثبت نام نمیشود
شوخی شیرازی
این فقط جنبه شوخی داره امیدوارم به خانم نیک اندیش و خانم بردبار برنخوره.....![]()
![]()
زنی در جنگل(طنز)
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد
وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و گل زيادي هم روش نشسته بود.
زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد در همین حال يك غول بزرگ پديدار شد
زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟![]()
غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره،همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟
زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهاي متجاوز و مهاجم نابود شون
غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله
زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين
من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم
مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه
مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه
مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و ماهواره نگاه نكنه
ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.![]()
غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم ![]()
![]()
بازی روزگار...
از دلنوشته های پروفسور حسابی... پدر فیزیک ایران
IQ
سختترین تست هوش دنیا
لطفا همه سؤالات و گزینهها را به دقت بخوانید و به سرعت به انتهای صفحه که جوابها در آن هست، نروید!!
لطفا همه سؤالات و گزینهها را به دقت بخوانید و به سرعت به انتهای صفحه که جوابها در آن هست، نروید!!
دکتر شریعتی
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بربیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش سوگوار نباشم..
خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست…
ای خداوند…
چند جمله کوتاه...
چند تا جمله و متن ادبی میذارم تو وب...![]()
انشاالله که خوشتون میاد و دوست دارین....![]()
