داستان آخر شب...
باران بشدت میبارید و مرددر حالیکه
ماشین خود را در جاده پیش میراند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار
جاده به سمت.خارج منحرف شد.از حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل
و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه بناچار زیر
باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد.![]()
کشاورز پیر که داشت کناراجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد.
راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد.
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه
کرد که : “بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه.”![]()
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون تا رانندهه شکل و قیافه قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه میشد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید.
با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره وسپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد:
” یالا، پل فردریک، هری تام، فردریک تام، هری پل….
یالا سعیتون رو بکنین… آهان فقط یک کم دیگه،یه کم دیگه …. خوبه تونستین ”![]()
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد: “هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره”
کشاورز پاسخ داد: ” ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست
”![]()
اون کار رو کردم که اینحیوون باور کنه عضو یه گروهه
و داره یک کار تیمی میکنه، آخه میدونی قاطر من کوره!![]()